شمارهٔ ۷۹۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با دل به هرزه دست و گریبان چرا شویم
چون نیست در میانه صفایی جدا شویم
قطع تعلق از دل بیعار کرده ایم
تا کی خجل ز سرزنش مدعا شویم
تا گل پیاله می زند امروز در چمن
بلبل بیا که ما و تو مست هوا شویم
بیگانگی است لازم روشناس عشق
بر ما ادب حرام اگر آشنا شویم
کس یاد ما به جرم محبت نمی کند
یک چند هم به رغم فلک بیوفا شویم
چون سر کنیم با نظر تنگ آسمان
گشتیم غنچه غم و نگذاشت وا شویم
گردی چرا چو خاک زمینگیر گوشه ای
برخیز اسیر تا ز سر خلق وا شویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات عاشقانه و دلتنگی میپردازد. شاعر از رنج و تنهایی ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که چرا باید در درد و رنج باقی بمانیم، وقتی میتوانیم از آن جدا شویم. او به زیبایی و شور زندگی اشاره میکند و از بلبل میخواهد تا در این هوا و فضای عاشقانه با هم مست شوند. همچنین تاکید دارد که عشق نیازمند بیگانگی و دوری از هنجارهاست و به ناخرسندی از بیوفایی جهان اشاره میکند. در نهایت، شاعر دعوت به حرکت و آزادی میکند و از اسارت و عدم تحرک نسبت به زندگی میگریزد.