شمارهٔ ۸۰۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
می بین چنین و یک نگه آشنا مکن
ترک جفا مکن مکن ای بیوفا مکن
ما خویش را به صافی باطن سپرده ایم
آزار خود نمی کنی آزار ما مکن
سر رشته را به دست مروت سپرده ایم
خواهی رها کن از کف و خواهی رها مکن
خواهی زبان تیغ شود مدح خوان تو
شادی به قتل دشمن بی دست و پا مکن
در کشتن اسیر مباهات می کنی
شرم از نشان و نسبت آل عبا مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به کسی که به او بیوفا کرده و ظلم میکند، میگوید که دیگر جفا نکند و از آزار او دست بردارد. شاعر از پاکی و صداقت باطن خود سخن میگوید و از طرف مقابل میخواهد که آزار نرساند. او میگوید که اختیارات را به مروت و انسانیت سپرده و اگر کسی میخواهد از این وضعیت رها شود، میتواند. شاعر همچنین به نقد رفتارهایی مانند مباهات به کشتن و آزار اسیران پرداخته و نسبت به داشتن افتخار به چنین اعمالی هشدار میدهد و از شخص میخواهد که شرم کند.