شمارهٔ ۸۱۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهار سوختن بخشیده سامانی به داغ من
که هر سو شعله ای گلدسته می بندد ز باغ من
عجب رسواییی سر در پی گمنامیم دارد
شود هر نقش پا آیینه راه سراغ من
صبا بیگانه بود از رنگ و بوی گلشن هستی
که همچون غنچه پر گشت از نسیم گل دماغ من
شب هجران چنان در کلبه ام دود ستم پیچد
که چشم گریه آلود است پنداری چراغ من
دلم در سینه ذوق مشرب دیوانگی دارد
نفس را می کشد در حلقه زنجیر داغ من
اسیر از تاب روی کیست امشب خانه ام روشن
که گردد صبح چون پروانه برگرد چراغ من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردناک عاشقانه پرداخته است. شاعر از بهار و زیباییهای طبیعت به عنوان نمادی از آرامش و دمی از زندگی یاد میکند که آتش درد و غم او را تسکین میدهد. او به رسوایی و گمنامی خود اشاره میکند و به نحوی درد و رنج ناشی از جدایی را توصیف میکند. شب و هجرت در کلبهاش سایه افکنده و اشکهایش مانند چراغی روشن میمانند. در انتها، او از دیوانگی و شوق خود میگوید و انتظار صبح را دارد تا شاید دوباره به عشقش برگردد. کل شعر بیانگر تضاد میان زیبایی و درد است و احساسات عمیق عاشقانه را به تصویر میکشد.