نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

درد دل ز آن بیشتر دارم که تدبیرش کنی

دل از آن دیوانه تر دارم که زنجیرش کنی

بر ندارد بعد مردن استخوانم را ز خاک

بال پرواز هما را گر پر تیرش کنی

عالم دل روی ویرانی نمی بیند به خواب

گر چو مهر از یک نگاه گرم تعمیرش کنی

حکم قتلم گردد آن حرفی که آری بر زبان

نور چشم من شود خوابی که تعبیرش کنی

مژده مرهم دهد زخم جفای آسمان

گر به تحریک ستم تیر از پی تیرش کنی

می شوی ایمن ز دست انداز سیلاب فنا

گر سر خود را حباب جوی شمشیرش کنی

چند گویی پیش جانان راز عشق خود اسیر

سخت می‌ترسم از این افسانه دلگیرش کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و دل خود می‌گوید و از معشوق درخواست می‌کند که به وضعیت او رسیدگی کند. او احساس می‌کند که دلش دیوانه‌تر و ناآرام‌تر از آن است که بتوان آن را کنترل کرد. همچنین، از زشتی و ظلم زمانه گلایه می‌کند و به معشوق می‌گوید که اگر نگاهی به او بیندازد، می‌تواند دل او را ترمیم کند و از ویرانی نجاتش دهد. شاعر به نحوی از احساسات عمیق و ناتوانی خود در ابراز عشق و ترس از شکست در این رابطه سخن می‌گوید و در نهایت از بی‌توجهی به راز عشقش ابراز نگرانی می‌کند.