شمارهٔ ۱۱۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون غبارم جلوه بیباکی از جا برده است
خاکساری بین که کارم را چه بالا برده است
نیست در دستم عنان اختیاری همچو موج
گریه ام گاهی به صحرا گه به دریا برده است
هرزه گردی کی غبار از خاطر ما می برد
عشق با رندان دل ما را به صحرا برده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به احساسات و تجربیات خود اشاره میکند. او میگوید که غبار زندگی و مشکلاتش باعث شده که جسارت و بیباکیاش را از دست بدهد. همچنین به عدم کنترل بر زندگیاش اشاره میکند و احساس غم و اندوهش را بیان میکند، بهطوریکه گاهی به طبیعت و گاهی به دریا میروید. در آخر، او اشاره میکند که عشق و دوستیهای عمیقش او را به جاهای دور و ناشناخته کشانده است.