شمارهٔ ۱۳۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کلید زبانم به دست خاموشی است
حکایتم همه افسانه فراموشی است
سپند آتش رشکم خدا نگه دارد
مگر خیال تو با غیر در هم آغوشی است؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس خاموشی و فراموشی اشاره میکند و بیان میکند که زبانش به دلیل این خاموشی قفل شده است. او از عشق و حسرتی سخن میگوید که همچون آتش در دلش شعلهور است و دعا میکند که خدا نگهدار این احساس باشد. در انتها، او اشاره میکند که آرزو دارد خیال معشوقش با کسی دیگر در آغوش نباشد.