شمارهٔ ۱۶۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شوخی حسن تو گه نقش و گهی نقاش گشت
راز پنهان دو عالم از دل ما فاش گشت
دخل عالم نیست خرج چشم گریان را کفاف
بارها در دور اشکم آسمان قلاش گشت
اعتبارم کمتر از ویرانه ای شد آه آه
زانکه نتوانم گهی بر گرد آن سرفاش گشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، حسن با شوخی و لطافت خود نقشهای مختلفی را به تصویر میکشد و رازهای دل را آشکار میکند. او به وضعیت دشوار و نامناسبی که در آن قرار دارد اشاره میکند، به طوری که هزینههای غم و چشمهای گریانش هیچ جا را پر نمیکند. او احساس میکند که ارزشش کمتر از ویرانی شدهای است و نمیتواند به شاخسار زیبایی بازگردد.