شمارهٔ ۲۴۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کی چو بیدردان نوید وصلم از جا میبرد
میشود خون گر دلم نام تمنا میبرد
عقل زاهد میکند گر ترک این سودای خام
جنس بالا دستی از بازار مینا میبرد
عشق یوسف را چراغ بزم زندان میکند
گر عنان طاقت از دست زلیخا میبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات شاعر به احساسات عشق و دلتنگی میپردازد. او میگوید که وقتی عشق به او نوید وصال میدهد، او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و دلش را پر از اشتیاق میکند. عقل زاهد، که به دنبال پرهیزکاری است، میگوید باید از این عشق بیفایده و ناامیدکننده دوری کرد؛ اما عشق، مانند چراغی در زندان، احساسات عمیق یوسف و زلیخا را بیدار میکند و او را به چالش میکشد. به طور کلی، لذت و درد عشق در این شعر به تصویر کشیده شده است.