نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم در آتش رشک چراغ می سوزد

که با خیال که شبها دماغ می سوزد

درین بهار کسی را مسلم است جنون

که از فتیله زنجیر داغ می سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعری از حس حسادت و درد ناشی از عشق صحبت می‌کند. او می‌گوید که دلش به خاطر چراغی که در شب می‌درخشد و او را به یاد محبوبش می‌اندازد، می‌سوزد. همچنین اشاره می‌کند که در این فصل بهار، جنونی وجود دارد که همه را تحت تاثیر داغی مخصوص قرار می‌دهد. احساس عمیق حسرت و سوز و گداز ناشی از عشق در این اشعار به وضوح به چشم می‌آید.