نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

ز خمار عضو عضوم به شکسته خار ماند

نفس از خرابی دل به کف غبار ماند

سر زندگی ندارد چه شکفتگی فزاید

ز خمار خنده ما به گل مزار ماند

نه همین پیاله ما شب جمعه بینوا شد

نه به دیده خواب گنجد نه به دل قرار ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این ابیات شاعر به احساس بی‌قراری و اندوه ناشی از جدایی و نابسامانی زندگی اشاره می‌کند. او از درد و غمی که در دل دارد سخن می‌گوید و می‌گوید که این حالت به مانند خار در بدنش مانده است. زندگی‌اش بی‌سر و سامان است و خنده‌هایش نیز به مزار گل تبدیل شده‌اند. در نهایت، پیاله شراب شب جمعه برای او خوشحال‌کننده نیست و آرامشی نه در خواب دارد و نه در دل.