شمارهٔ ۳۱۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به زلف او چو بندم بر سر دل چون شوم
همره خضر پریشانی به منزل چون شوم
ذوق آشوب خطر دیوانه ام دارد چو موج
نیستم خس بسته زنجیر ساحل چون شوم
من که از گرم اختلاطی های آتش زنده ام
گر شعوری دارم از یاد تو غافل چون شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جذابیت و شوقی که به محبوبش دارد سخن میگوید. او بیان میکند که اگر دلش به زلف محبوب بند شود، چگونه دچار آشفتگی و پریشانی خواهد شد. احساساتش همچون موجی که دریا را به حرکت در میآورد، او را دیوانه میکند. او همچنین به این نکته اشاره میکند که با وجود حرارت و شوقی که در وجودش احساس میکند، اگر از یاد محبوب غافل شود، دیگر هیچ حس و حال خاصی نخواهد داشت. بهطور کلی، شعر به توصیف عشق و تب و تاب ناشی از آن پرداخته است.