شمارهٔ ۶۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
امشب از پرتو روی تو گلستان اینجاست
آرزو با سمنت دست و گریبان اینجاست
هرکه پابسته آن زلف چو زنجیرم دید
گفت سرحلقه زنار پرستان اینجاست
دل طلبکار لبش بود که ناگه خالش
خضر ره شد که لب چشمه حیوان اینجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است که به مانند گلستانی سرسبز و شاداب، فضای دل را پر کرده است. شاعر به آرزو و عشق اشاره میکند که در اینجا وجود دارد و همچنین به زلف معشوق که مثل زنجیری دل را به خود بسته است. در نهایت، دل شاعر به دلیل لب معشوق که مانند چشمهای حیاتبخش است، به شدت تشنه است.