نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

طبعم از لعل تو آموخت درافشانی‌ها

ای رخت چشمه خورشید درخشانی‌ها

سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی

تا نسیمت بنوازد به گل‌افشانی‌ها

گر بدین جلوه به دریاچه اشکم تابی

چشم خورشید شود خیره ز رخشانی‌ها

دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید

مخمل اینگونه به کاشانه کاشانی‌ها

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانی‌ها

تو بدین لعل لب ار بر سر بازار آیی

لعل، بازار نیارند بدخشانی‌ها

رام دیوانه شدن آمده در شان پری

تو به جز رم نشناسی ز پریشانی‌ها

شهریارا به درش خاک نشین افلاکند

وین کواکب همه داغند به پیشانی‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوقه اشاره دارد و شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان می‌کند. او از درخشندگی چهره معشوقه‌اش می‌گوید و تشبیهاتی زیبا به بهار و گل‌ها به کار می‌برد. شاعر به تأثیر زلف و لب‌های معشوقه بر دل و جانش اشاره کرده و نشان می‌دهد که چگونه این زیبایی‌ها باعث پریشانی و شیدایی او شده است. در پایان، اشاره‌ای به داغ بودن ستارگان به عنوان نمادی از عشق و حرارت عشق دارد.