غزل شمارهٔ ۱۴۲ - درس حال شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
خدا کند که به سر منزل مراد رسی
سیاهکاری بیداد عرضه دار ای آه
شبان تیره که در بارگاه داد رسی
جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید
اگر به چشمه نوشین بامداد رسی
تو فکر ذوق سفر کن نه فکر زاد سفر
که پیش از آنکه مسافر شوی به زاد رسی
سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست
سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی
به گرد او نرسی جز به همعنانی دل
اگرچه جان من از چابکی به باد رسی
عجب مدار از این دشمنان دوستنما
در این زمانه به این ناکسان زیاد رسی
بهشت گمشده آرزو توانی یافت
اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی
ورای مدرسه ای شیخ درس حال آموز
بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی
غلام خواجه ام ای باد توتیا خواهم
اگر به تربت آن اوستاد راد رسی
ترا قلمرو دلهاست شهریارا بس
چه حاجتست به کسرا و کیقباد رسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف آرزوها و تلاشهای انسانی میپردازد. او از بلایای روزگار سخن میگوید و امید دارد که به مقصد نیک و خوشایند برسد. شاعر به اقبال خورشید در روز نو اشاره میکند و از مسافرانی میگوید که باید به فکر لذت سفر باشند نه فقط وسایل آن. او همچنین بر اهمیت عشق و دلباختگی تأکید میکند و در آخر بیان میکند که در این جهان، ارزش عشق و ارتباط با حقایق عمیق زندگی بیشتر از جستوجوی قدرتهای ظاهری است. به طور کلی، شعر دعوت به جستجوی معانی عمیق و ارتباطات حقیقی را میکند.