نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۰ - گله عاشق شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

گله‌ای کردم و از یک گله بیگانه شدی

آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا

ناله هایی است در این کلبه احزان که مپرس

سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر

منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

عقل خوش گفت چو در پوست نمی‌گنجیدم

که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس

بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز

که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس

این که پرواز گرفته است همای شوقم

به هواداری سرویست خرامان که مپرس

دفتر عشق که سر خط همه شوق است و امید

آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

شهریارا دل از این سلسله‌مویان برگیر

که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از آتش اشتیاق و درد هجران صحبت می‌کند و به شدت سوختن خود را از عشق و جدایی توصیف می‌کند. او احساس گله و نارضایتی از وصال را دارد و در عین حال به یاد آشنایی‌اش می‌افتد. در ادامه به ناله‌ها و غم‌های خود در کلبه‌اش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که محبت و عشقش چقدر عمیق و فراوان است. شاعر به شور و شوق خود نسبت به معشوق و زیبایی‌های او اشاره می‌کند و می‌گوید عقلش به او گفته که در این حالت نمی‌تواند گنجایش داشته باشد. در نهایت، او از وضع پریشان و نگران کننده‌اش سخن می‌گوید و از معشوقش می‌خواهد که او را رها کند.