نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸ - در راه زندگانی شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان‌ گم‌ کرده را مانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مرور زمان و جوانی خود می‌پردازد. او از آرزوی بازگشت به جوانی و زندگی پرنشاط صحبت می‌کند، ولی در عین حال، احساس گم‌شدگی و حسرت نیز دارد. او به یاد دوستان و یاران قدیمی‌اش می‌افتد و از خواب خوش جوانی و شادابی خود یاد می‌کند. شاعر به بی‌توجهی به لحظه‌های خوب زندگی اشاره می‌کند و به تلخی بیداری از خواب خوش اشاره می‌کند. او از تنهایی و فقدان همدم و همزبانی سخن می‌گوید و در نهایت، با یادآوری شادی و زیبایی‌های زندگی، ابراز می‌کند که دریافته است نباید از لحظات خوب غافل شود و در پی جاودانگی باشد.