نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۲ - دوست ندیدم شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به تیره‌بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم

ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه‌ها به دلم بود

ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

وگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست

چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رام

دگر چو طایر وحشی ز آب و دانه رمیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی

که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود

به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته‌نوازی کن ای نسیم عنایت

که در هوای تو لرزنده‌تر ز شاخهٔ بیدم

ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه

که خاک غم به سرافشان چو گرد باد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین

به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تیره‌بختی و سختی‌هایی که در زندگی تجربه کرده، سخن می‌گوید. او lament می‌کند که هیچ دوست و یا همدمی برای شکایت و درد دل ندارد و حس ناامیدی او را به شدت آزار می‌دهد. شاعر در دنیای اطرافش تنها به دام افتاده و احساس تنهایی و فرار از وضعیت خود را توصیف می‌کند. او آرزو دارد که اگر دوستی به نزدیکی‌اش برسد، پیامش را به آن‌ها برساند؛ زیرا در زندگی‌اش به کسانی با وفا و مروت نرسیده است. شاعر خود را چون شاخه‌ای آسیب‌پذیر می‌بیند و از نسیم عنایت طلب کمک می‌کند تا حداقل او را تسلی دهد. در نهایت، او به لطف و رحمت خداوند امیدوار است و بیان می‌کند که اگر ننگی بر او باشد، به خاطر وضعیتش در جامعه است.