شمارهٔ ۲۷ - بهانه شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و، دید من تیره روز را
ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظارهٔ رخش
بر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجهاش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش میگذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف لحظاتی عاشقانه و دشواریهای عشق پرداخته است. او از دلبر خود میگوید که به او نزدیک شده، اما بهانهجویی و بیاحترامی را پیش میکشد. زمانی که دلبر در محفل میآید و او را میبیند، به جای نشستن و همراهی او، رفتن را بهانه میکند. شاعر به مسجد میرود تا زیبایی معشوق را تماشا کند، اما دلبر با حرکاتش باعث میشود که او احساس کند دعا و بندگی را بهانه میکند. در ادامه، شاعر به یاد میآورد که دلبر دستش آغشته به خون عاشقان است و باز هم کارها را بهانه میکند. در نهایت، لحظات خوشی را که در کوی دلبر سپری کردهاند، یادآور میشود، اما دلبر باز هم به بهانهجویی میپردازد.