شمارهٔ ۷۵ - وطن تو شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دلم فتاده بر آن زلف پرشکن که تو داری
قرار برده ز من آن لب و دهن که تو داری
لبت چُو غنچه، رُخَت چون بنفشه، زلف چُو سنبل،
کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری
ز بوی پیرهنت زنده میشود دل مرده
چه حکمت است در این بوی پیرهن که تو داری
کجاست شهر و دیار و کجا بود وطن تو
خوشا به مردم آن شهر و آن وطن که تو داری
مرا غلام خودت کن که هیچ خواجه ندارد
چنین غلامِ هنر پیشه ای ، چُو من که تو داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییهای معشوق خود سخن میگوید. او به زلفهای پرشکن و لبهای جذاب معشوق اشاره میکند و زیبایی او را بینظیر میداند. شاعر میگوید که بوی پیراهن معشوق او را زنده میکند و به هنر و مهارت خود به عنوان غلام او افتخار میکند. در نهایت، او خواستار این است که معشوقش او را به عنوان غلام خود بپذیرد.