نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۶ - خبر بردن خادمه صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

این سخنان را چو بدین سان شنید

خادمه انگشت به دندان گزید

قصد حریم حرمش کرد باز

خادمه آن لحظه به عمر دراز

پیش رخ سرو سمن بر نشست

گفت چو آن رفت به کلی ز دست

چاره کن که گرفتار تست

واله آن نرگس بیمار تست

گر برسی تیز به فریاد او

شاد شود این دل ناشاد او

او به مرادی رسد و این زمان

هیچ شما را نبود، این زیان

چون بشنید این سخن دلپذیر

گفت بگو صبر کند آن فقیر

زان که مرا هست بسی دشمنان

تا نبرد خلق به من این گمان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، خادمه پس از شنیدن سخنان دلنشین، به فکر حریم شخصی خود می‌افتد و به دل نگران خود اشاره می‌کند. او از خادمی که در آنجا نشسته می‌خواهد که به فریاد محبوبش برسد تا دلش شاد شود. خادمه تاکید می‌کند که اگر به سرعت اقدام شود، مشکلی برای دیگران پیش نخواهد آمد. اما در پاسخ، فردی به این موضوع اشاره می‌کند که باید صبر کرد، زیرا دشمنان زیادی دارد و نمی‌خواهد کسی گمان بدی به او ببرد. بدین ترتیب، وی خواهان احتیاط در رفتار و عدم آشفتگی اوضاع است.