نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۳ - رفتن خادمه از بر عاشق صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

خادمه بگشاد زبان پیش یار

کرد عیان قصه آن دلفگار

زاری او را به مناجات گفت

آنچه طلب کرد به حاجات گفت

سوخت دلم گفت ز درد دلش

قصه پیش آمده بس مشکلش

سر مکش از بهر خدا زان فقیر

این سخن از خادم خود در پذیر

گفت ایا خادمه مهربان

راست بگو من چه کنم این زمان

گرچه برو زار بباید گریست

از من ایا خادمه تقصیر چیست

از تو شنودم بنمودی جمال

نیست ورا ذره تاب وصال

من چه کنم خادمه، دیگر خموش

هر چه شنودی و بدیدی بپوش

هست مرا ترس رقیب این زمان

گر بمرد گو بمر آن نوجوان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، خادمه زبان به سخن می‌گشاید و داستانی از یک معشوق را برای یار narrate می‌کند. او از درد دل معشوق و مشکلاتش می‌گوید و با زاری از خدا درخواست می‌کند. یار از خادمه می‌خواهد که حقیقت را بگوید و از او می‌پرسد که چه باید بکند، گرچه احساس ناراحتی می‌کند. او به خادمه می‌گوید که باید اوضاع را مخفی نگه دارد، چرا که نگران رقیب خود است و نمی‌خواهد با توجه به مشکلات، معشوقش به دردسر بیفتد. در نهایت، یار ابراز می‌کند که فقط به عشق معشوق فکر می‌کند و نگران احساسات خود و معشوق است.