نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۷ - آمدن خادمه از بر معشوق صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

خادمه از خدمت آن دلنواز

گشت سوی عاشق بیچاره باز

خنده زنان با دل بس شادمان

آمد و بنشست به پیش جوان

گفت بیا غم مخور ای مستمند

مرغ دلت یافت گشادی ز بند

من بکنم فکر تو، فرمود یار

صبر کن و ناله مکن زینهار

هست مرا ترس زبان رقیب

ورنه ز من یافته بودی نصیب

صوفی ازین صبر برآید مراد

کس چو تو بی صبر به عالم مباد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، خادمه با خوشحالی و خنده به سوی عاشق بیچاره می‌آید و او را دلداری می‌دهد. او می‌گوید نگران نباش و غم خود را فراموش کن، چرا که معشوق به فکر توست و به زودی وضع بهتر می‌شود. او همچنین به ترس از رقیب اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر نه، تو اینک به خواسته‌ات رسیده بودی. در نهایت، خادمه به صبر اشاره می‌کند و می‌گوید که کسی مانند تو که بی‌صبر است، در دنیا وجود ندارد.