بخش ۲۰ - آمدن خادمه از پیش معشوق صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خادمه آمد چو گل نوبهار
روی شکفته ز سخنهای یار
گفت جوانا غم دل شد تمام
زآن بت عیار، تو بر خوان سلام
وعده دیدار ازو یافتم
دولت هموار ازو یافتم
کار تو از دوست نظامی گرفت
رو مژه را ساز تو از گریه هفت
صوفی بیچاره برو شاد باش
از غم هجران دگر آزاد باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خادمه مانند گل بهار ظاهر شده و از زیبایی و لطف یار سخن میگوید. او به جوان میگوید که غم دلش تمام شده و از یار خود سلامی دریافت کرده است. او وعده دیداری از یار گرفته و احساس خوشبختی و نعمت میکند. در ادامه، به این نکته اشاره میشود که کار او از دوستش نظامی گرفته شده و به صوفی بیچاره توصیه میکند که شاد باشد و از غم جدایی رها شود.