بخش ۲۴ - آمدن خادمه از بر معشوق صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خادمه باز آمد و بر گفت حال
آنچه شنود از مه فرخ جمال
گفت جوان کار تو بس مشکل است
آه ازین غم که ترا بر دل است
نیست ترا قوت دیدار او
از چه شدی پس تو خریدار او
بی رخ او صبر نداری دگر
چون که ببینی بشوی بی خبر
پس چه کند یار، گنه آن تست
رحم مرا بر دل بریان تست
صوفی درویش صبوری گزین
باش به درد و غم او همنشین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خادمه به فردی خبر میدهد که از معشوقش شنیده است. او میگوید که جوان در عشق و دیدار معشوقش با مشکل مواجه است و غم بزرگی بر دل دارد. خادمه به او میگوید که توانایی دیدن معشوق را ندارد و در نتیجه نمیتواند بر غم و صبر خود غلبه کند. در نهایت، توصیه میکند که درویش باشد و به درد و غم عشق همنشینی کند.