بخش ۲۶ - رفتن خادمه از بر عاشق نزدیک معشوق صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خادمه باز این سخن جان گداز
کرد روان عرضه به آن دلنواز
باز بیان کرد که او در غم است
روز و شبان با غم تو همدم است
جز غم تو هیچ ندارد به دل
مانده ز باران مزه پا به گل
ولوله در جان و دو چشم پر آب
هست درین کوی تو در اضطراب
گر بکنی رحم، بود جای آن
پیر شد امروز درین غم جوان
باز بخندید چو شهد و شکر
گفت مرا می دهد این دردسر
می نتواند که ز من بگذرد
قوت آن نی که به من بنگرد
من به میان همه دشمنان
چون کنم امروز دوایی چو آن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شخصی از غم و اندوه خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه روز و شب را با اندوه محبوب خود میگذرانده است. او تنها غم معشوق را در دل دارد و به شدت تحت تأثیر این درد قرار گرفته است. همچنین اشاره کرده که اگر معشوق رحم کند، ممکن است از این غم رهایی یابد. شاعر به احساسات عمیق خود در میان دشمنانش اشاره کرده و از عدم توانایی در فراموش کردن معشوق سخن میگوید. او در نهایت به نوعی از عشق و مصائبش در این عرصه اشاره میکند و از درد و خوشی عشق صحبت میکند.