بخش ۲۵ - نامه هشتم صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
باز جوان با دل افگار ماند
روز و شبان روی به دیوار ماند
از رخ دلدار امیدی نداشت
وه چه کند، بخت سفیدی نداشت
با غم او گشته قرین روز و شب
کرده به یک سو همه عیش و طرب
پس جگر خویش به دندان گرفت
خانه به کوی بت خندان گرفت
چشم نهاده به سر کوی او
جسته به زاری ز صبا بوی او
شب همه شب تا به سحر زار زار
خواسته از خادمه او بار بار
سرمه چشمان شده خاک درش
آه که از وی نبود باورش
همچو سگان بر سر کویش مقیم
او شده خورسند به بویش مقیم
خاک درش بستر و بالین او
سوخته در غم دل مسکین او
بسته میان را به دعای رقیب
تا که نیابد ز رخ او نصیب
هر که در آن کوی زمانی رسید
خاک قدمهاش به دیده کشید
او به غم و دلبر ازو بی خبر
خنده زنان با دگران چون شکر
دست در آغوش به یار کهن
صوفی اگر ناله کند گو مکن
آن که به سنجاب کند خواب خوش
کی ز زمستان خبری باشدش
حال زمستان، زتنک جامه پرس
درد دل از عاشق دیوانه پرس
خادمه باز از سر مهری که داشت
همت خود سوی جوان بر گماشت
این سخنان را بر دلبر بگفت
عشق چو نافه نتوانش نهفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حال یک جوان عاشق میپردازد که به شدت غمگین و دلتنگ است. او روز و شب را به انتظار معشوقش میگذراند و امیدی به دیدار او ندارد. جوان با دلbroken به دیوارها نگاه میکند و غم عشق به او اجازه شادی نمیدهد. او زندگیاش را به خاطر این عشق رنجآور رها کرده و به کوی معشوق میرود، در حالی که تنها به بوی او دلخوش است. شبها تا صبح به یاد او میگرید و همچنین به خاک در خانه معشوق احترام میگذارد. او به شدت نسبت به شادیهای دیگران بیتوجه است و در عوض با درد دل خود دست و پنجه نرم میکند. خادمه معشوق که متوجه حال او شده، تصمیم به صحبت با دلبر میگیرد و به او میگوید که عشق جوان قابل پنهان کردن نیست. شعر به توصیف عشق عاشقانه و دردهای ناشی از آن میپردازد.