بخش ۸ - رفتن خادمه صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
بار دگر خادمه باوفا
رفت به نزد بت فرخ لقا
بود شبی آن صنم گلعذار
تازه و خرم چو گل نوبهار
عیش و جوانی و طرب در سرش
مجلس آراسته اندر خورش
چنگ نوازان و می اندر قدح
مجلسیان گشته ازو پر فرح
آن بت عیار شده نیم مست
خادمه در خدمت و شمعی به دست
آن صنم القصه بشد سوی باغ
خادمه در پیش و به دستش چراغ
باز جوان راه سخن درج کرد
نقد سخن را به محل خرج کرد
هیچ جوابی نشنید از نگار
خادمه شد باز ازین غم فگار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره یک خادمه وفادار است که به نزد معشوق زیبای خود میرود. آن معشوق در شب شادابی و لذتی به سر میبرد، در حالی که مجلسی شاداب با موسیقی و رقص تشکیل داده است. خادمه در خدمت اوست و شمعی در دست دارد. معشوق از روی مستی به باغ میرود و خادمه نیز او را همراهی میکند. جوانی در تلاش است تا با معشوق سخن بگوید، اما به هیچگونه پاسخی از او نمیرسد و در نتیجه خادمه از این وضعیت ناراحت و اندوهگین میشود.