بخش ۱۱۱ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / دیوان اطعمه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بخش 1
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم گل و نسرین و ناز و نوش آمد
در جواب او
مرا ز دختر گیپا تعجبی است به دل که با وجود دل پر چرا خموش آمد
بخش 2
چو دیگ قلیه برنجم سحر به جوش آمد
دل رمیده من ساعتی به هوش آمد
ز شوق نان تنک بین که مرغ بریان باز
به روی آتش سوزنده در خروش آمد
به پنج اشکنه قانع شو و غنیمت دار
ز دیگ کله مرا دوش این به گوش آمد
رسید نان تنک، مژده بخش بریان را
که ناامید نباشی که سترپوش آمد
ز یمن دولت میمون مطبخی بودست
که خوان اطعمه دوشینه ام به دوش آمد
دل شکسته صوفی ز اشتیاق طعام
غلام حلقه به گوشان نان فروش آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، صبا به پیرمردی که میفروشد، تبریک میگوید به خاطر آمدن فصل گل و زیبایی. اما دل شاعر، مانند غذایی که در حال پختن است، به جوش میآید و به شوق نان و غذاهایی که روی آتش آماده میشوند، نگران است. او از دختر گیپا تعجب میکند که با وجود دل پر از احساساتش، سکوت اختیار کرده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که باید از چیزهای کوچک و قانعکننده مثل پنج اشکنه خوشحال باشد، زیرا نان خوشمزه در راه است. در نهایت، بیان میکند که نان و غذاهای خوشمزه به زودی آماده خواهند شد و از بخشندگی طبیعت و میزبانی مطبخ قدردانی میکند. دل صوفی نیز به شوق غذا و اطعام به غلامان نانفروش در میپیوندد.