شمارهٔ ۵۷ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل چو دید آن شکرینلبها و مشکینخال او
میشود دیوانه چون من آه و مسکین حال او
می خرامید آن نگار و در پیش می شد رقیب
خوش بود عمر ای دریغا مرگ در دنبال او
هر که را شد دل اسیر زلف مه رویی دگر
بسته دام بلا شد مرغ فارغ بال او
قابل تاج سلاطین هیچ می دانی که کیست
آن سری کاندر جهان شد ساعتی پامال او
باشد این دل وارهد از دست شاهین غمش
هست همچو صعوه ای چون باز در چنگال او
خاطرم در ره تفال داشت پیش آمد رقیب
خی و ری آمد بلی نیکو نباشد فال او
لعل او زهاد را سرمست دارد روز و شب
باده حمراست گویی آن لبان آل او
کی فروشد او به جان بنده خاک پای خویش
بهتر از هر دو جهان باشد چو یک مثقال او
عقل و هوش و جان و دل بربوده از صوفی رخش
کی تواند گفت شعری خوش زبان لال او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیباییهای معشوق و اثرات آن بر دل خود میپردازد. او از دیوانگی و حال زار خود به خاطر لبان شیرین و خال مشکین معشوق سخن میگوید. معشوق به صورت میخرامد و رقیب در پی اوست، و شاعر حسرت زمانهایی را میخورد که در کنار او بوده است. عشق او، دل را اسیر زلفهایش میکند و شیرینی لبانش مانند بادهای است که زهاد را مست میکند. نویسنده بر این باور است که هیچ چیز ارزشمندتر از محبت معشوق نیست و عقل و هوش هم از او ربوده شده است. در نهایت، او میگوید که حتی صوفیان هم نمیتوانند شعری به زیبایی او بسازند.