شمارهٔ ۱۸ - در دل ترا هواست که با من جدل کنی سوزنی سمرقندی
سوزنی سمرقندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از روی تو چو چشمه خورشید در حمل
وز زلف تو زنند شب تیره را مثل
بگشای زلف تافتن اندر فتد بروز
بنمای روی تا بشب اندر فتد خلل
کز روی و زلف تو بزمانی هزار بار
اندر تو آن کند که شب و روز را بدل
ای در کمند زلفک تو حلقه فریب
وی در کمان ابروی تو ناوک حیل
هرکو از آنت خسته شود جز بدین مبند
هرکو بدینت بسته شود جز بدان محل
پنهان اجل بشوخی جزع تو اندر است
پیدا شده بخوشی لعل تو در امل
ار جو که جزع شوخ تو از ناز بغنود
تا بهره یابم از خوشی لعل تو لعل
در دل هواست که با من جدل کنی
در جان من مراد که با تو کنی جدل
هرچند در جدل صنما دست دست تست
با من رهی مکن تو بجای جدل جدل
من شاخ کلکم ای بت و بار هوای تو
کردست نکته بر من مرحوم مستدل
بر هیچ نکته کلک نباشد روا مگر
بر کلک سیدالوزرا صاحب اجل
آن صدر دین و دنیا کو کار خلق را
دینی بعلم سازد و دنیاوی از عمل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیباییهای محبوبش اشاره میکند و از تأثیر عمیق او بر احساسات و افکارش صحبت میکند. او زیبایی چهره و زلف معشوق را به خورشید و شبهای تار تشبیه میکند و میخواهد که معشوقش بر رویش را نشان دهد تا تاریکی شب روشن شود. شاعر بیان میکند که چهره و زلف محبوبش هزار بار میتواند در احساس او تغییر ایجاد کند و او را سرگردان کند. شاعر میگوید که کسی که به محبوبش وابسته شود، باید از او دور نشود و در عین حال از ناز و لطافت او بهرهمند شود. او همچنین به جدل میان خود و محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که در این نبرد نرم و لطیف باشد. در نهایت، شاعر به اهمیت علم و عمل در زندگی اشاره کرده و دوست دارد که محبوبش در زندگیاش نقش مثبتی ایفا کند.