شمارهٔ ۲۲۸ طغرای مشهدی
طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ماندم از بس که به غربت، وطن از یادم رفت
در قفس بس که نشستم،چمن از یادم رفت
نه سمن زان چمنم ماند به خاطر، نی سرو
سرو گردید فرامش، سمن از یادم رفت
چون گریبان تاسف ندرم لاله صفت؟
سوسنی جامه گل پیرهن از یادم رفت
بال پروانگی ام دورنشین ماند ز شمع
عجبی نیست اگر سوختن از یادم رفت
غربتم گفت مگو روی وطن خواهم دید
بازگشتن چو درین آمدن از یادم رفت
نامه شوق، به نام که نمایم تحریر؟
اسم یاران چوره انجمن از یادم رفت
با دو صد فکر نیاید به زبانم یک حرف
بس که در کنج خموشی، سخن از یادم رفت
من که چون پسته ندارم خبری از لب خود
چون نگویم که زبان و دهن از یادم رفت؟
کرد طغرا چو حکایت ز کدورتگه هند
غم ایران چو نشاط دکن از یادم رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از حس غربت و جدایی از وطن صحبت میکند. او در قفس، دور از زادگاهش، چنان غرق در غم و اندوه شده که همه چیز را فراموش کرده است؛ حتی زیباییهای وطنش مانند گلها و درختان. او متوجه میشود که دیگر نمیتواند از اوضاع خود بگوید و احساساتی که در دل دارد را بیان کند. در این فضا، یاد وطن و یارانش از خاطرش رفته و با بیان ناتوانیاش در ابراز احساسات، به عمق غم و غربت خود میپردازد. در نهایت، یاد وطنش و غم آن حالتی همچون یک شعله در دلش سوخته و به تدریج کمرنگ شده است.