نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۸ طغرای مشهدی

طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تبسم از لب آن تندخو نمی آید

چو آب لعل که موجش به رو نمی آید

چه سان کند مژه ام منع اشک ریزی چشم

عنان چشمه گرفتن ز جو نمی آید

کسی که داد چو خورشید، تن به عریانی

سرش به اطلس گردون فرو نمی آید

چو کودکی که بیفتد ز کتف دایه خود

ز ترس، بر سر دوشم سبو نمی آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات تلخ و ناکامی‌های عاطفی خود اشاره می‌کند. او از عدم توانایی تبسم و شادی در چهره کسی که دوستش دارد صحبت می‌کند و می‌گوید که مانند آب لعل، زیبایی‌ها و شادی‌ها در دسترس نیستند. همچنین، او به اشک‌های خود و دردهایی که از عشق می‌کشد می‌پردازد و نشان می‌دهد که حتی در برابر لشکر غم و اندوه، نمی‌تواند اشک بریزد. در نهایت، شاعر به عریانی و vulnerability عشق اشاره می‌کند و خود را در مقایسه با کودکی می‌بیند که از امنیت دایه خود دور شده و نگران است. در مجموع، این شعر تصویری از درد و جدایی در عشق را به نمایش می‌گذارد.