نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳ طغرای مشهدی

طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو رو دهد بر آن شوخ مست، رفتن ما

بود چو شیشه می، خون ما به گردن ما

به سان آینه کز نم به تیرگی افتد

به آب گریه شد از کار، چشم روشن ما

به غیر خار در آخر به ما نمی ماند

اگر چو صحن چمن، گل دمد ز دامن ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جوانی خود اشاره می‌کند و از عشق و شوق می‌گوید. او با استفاده از تشبیه‌های مختلف، احساساتی چون درد و شفافیت چشم را توصیف کرده و به ناامیدی در زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، او به این نکته می‌پردازد که جز درد و خار چیزی برایش باقی نمانده است، مگر اینکه زیبایی و شادی به زندگی‌اش برگردد.