شمارهٔ ۱۲۷ - نکهت عنبر ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفهنگاریها / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنانکه ز عشق تو مرا طعنه زنندی
ای کاش! چو من عاشق و دیوانه شدندی
گر عاشق و دیوانه شدندی چو من امروز
خود طعنه به دیوانگی من نزدندی
احوال دل مرغ گرفتار چه داند؟
مرغی که یکی روز نیفتاده به بندی
بنما رخ چون مجمر آتش که بسوزیم
از مردمک دیده برای تو سپندی
از چشم حسودان بداندیش بیندیش
ترسم به وجود تو رسانند گزندی
سر تا قدمت بسکه بود دلکش و شیرین
جانا! نی قندی تو و یا تاجر قندی
از باد صبا می شنوم نکهت عنبر
در زلف تو گویا مجاور شده چندی
از قافله پس ماندهٔ مسکین خبرت نیست
ای قافله سالار! که بر پشت سمندی
گو در سر سودایی من پند نگیرد
آن کس که مرا می دهد از عشق تو پندی
«ترکی» نتواند ز کمند تو گریزد
کز زلف تو در گردنش افتاده کمندی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و دیوانگی میپردازد و از انتقادهای دیگران از عاشقیاش سخن میگوید. او آرزو میکند که دیگران نیز مانند او عاشق و دیوانه شوند تا احساساتش را درک کنند و به او طعنه نزنند. شاعر به تصویر کشیدن حال دل عاشق میپردازد و از زیبایی معشوق میگوید که چقدر دلکش و شیرین است. او همچنین به نفرت حسودان اشاره میکند و ابراز نگرانی میکند که مبادا معشوقش به او آسیب برساند. در انتها، شاعر میگوید که هیچکس نمیتواند از محبت معشوقش فرار کند، زیرا عشق او مانند کمندی است که در گردن عاشق افتاده است.