شمارهٔ ۳۲ - صد هزار دست ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفهنگاریها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا! مکش به زلف چو مشک تتار، دست
زان زلف تا بدار زمانی بدار، دست
گفتی بگیر حلقهٔ زلفم شبی به دست
هرگز کسی نکرده به سوراخ مار، دست
بر ابروی تو دست زدن عین ابلهیست
عاقل نمی زند به دم ذوالفقار، دست
دستم به گردن تو حمایل کجا شود
باشد اگر به پیکر من صد هزار، دست
کشتی کنم بهانه و تنگت کشم ببر
وان گاه در کمر کنمت استوار، دست
دادم بده وگرنه به پا ایستم شبی
سازم بلند جانب پروردگار، دست
آن کوست دستگیر ز پا اوفتادگان
گیرد ز لطف و مرحمتش کردگار، دست
مستی کنی بهانه و، خنجر کشی ز کین
سازی ز خون «ترکی» مسکین نگار، دست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به محبوب خود میگوید که به زلفش نباید دست بزند، چون این کار خطرناک است. او بیان میکند که لمس ابروهای محبوب نیز بیمعناست و عاقلانه نیست. شاعر اظهار میدارد که او نه تنها به زلف محبوب اجازه نخواهد داد که به او آسیبی برسد، بلکه دلش میخواهد تا برای محبوب کمرش را محکم کند. در نهایت، شاعر به کیفر دست زدن به محبوب و عواقب آن اشاره میکند و در عین حال از لطف و رحمت خداوند صحبت میکند. او همچنین به بیپناهان و نیازمندان و توجه خداوند به آنها اشاره دارد. این شعر پر از استعارهها و احساسات عمیق عاطفی است.