شمارهٔ ۱۰۱ - آتش فراق ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل سوم - سوگواریها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا سایهٔ مبارک تو بود بر سرم
فرخنده بود طالع و، رخشنده اخترم
تا آفتاب روی توام رفت از نظر
روزم چو شام تار شد و تیره معجرم
من روز و شب دلم به تو خوش بود حالیا
تنها به شهر شام، چسان شب به سر برم
گویند رفته باب تو چندی سوی سفر
طفلم ولی نمی شود این حرف باورم
دوران فشانده گرد یتیمی به چهره ام
گردون فکنده زهر اسیری به ساغرم
من بلبل ریاض تو بودم ولی کنون
در آتش فراق تو همچون سمندرم
ز آیینهٔ دلم نرود عکس این دو تن
گه در خیال اکبر و گه فکر اصغرم
ای ناخدای آرزوی من بیا ببین
در بحر غم، چو کشتی بگسسته لنگرم
گرداب غصه حایل و مواج بحر غم
زین ورطه مشکل است که جانی بدر برم
گویم به حضرتت گله های شب فراق
روزی اگر وصال تو گردد میسرم
خشکید آب چشم من از بس گریستم
جای سرشک، خون چکد از دیدهٔ ترم
یکدم اگر به دفتر «ترکی» نظر کنی
دانی که روزگار، چه آورده بر سرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از غم و دلتنگی خود برای محبوبش سخن میگوید. او میگوید که تا زمانی که سایه محبوبش بر سرش بوده، زندگیاش شاداب و خوش یمن بوده، اما اکنون که محبوبش از او دور شده، روزها و شبهایش تیره و تار شده است. او در غم فراق محبوبش مانند پرندهای در آتش میسوزد و خود را در ورطهای از غم و اندوه میبیند. شاعر به خاطر دوری محبوبش به یتیمی دچار شده و در دریای غم، احساس گمشدگی و بیپناهی میکند. در انتها، با اشاره به درد و رنج فراق، از محبوبش میخواهد که نگاهی به حال او بیندازد و از روزگار سختی که بر او گذشته، آگاه شود.