شمارهٔ ۸۹ - وادی عشق ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل سوم - سوگواریها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
داغت ای تشنه جگر! بر جگری نیست که نیست
سر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
پای مردانه نهادی به ره وادی عشق
گرچه دیدی که در آن ره خطری نیست که نیست
تشنه لب، جان به سپردی به لب آب روان
در غمت اشک روان، از بصری نیست که نیست
با لب خشک، سرت شمرجدا کرد ز تن
زین مصیبت به جهان، چشم تری نیست که نیست
خاک عالم به سرم کز دم شمشیر و سنان
بر تنت ای شه خوبان، اثری نیست که نیست
از جوانان تو در معرکهٔ کرب وبلا
برسر نیزهٔ بیداد، سری نیست که نیست
زان شراری که از او خیمه و خرگاه تو سوخت
بر دل خلق دو عالم، شرری نیست که نیست
سر پر نور تو بر نی، ولی از گوشهٔ چشم
به یتیمان خود اکنون نظری نیست که نیست
شرم از فاطمه دارم که برم نام تنور
ورنه درخانه خولی، خبری نیست که نیست
از سرکوی تو زینب نتواند رفتن
ورنه در خاطر زارش، سفری نیست که نیست
نازنین طفل یتیم تو رقیه در شام
ناله وا ابتایش سحری نیست که نیست
« ترکی» از کوی تو شاها! شده محروم ولی
زایر کعبه کویت دگری نیست که نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از زبان یک عاشق و دلسوخته بیان میشود که به غم و سوختن دل خود اشاره دارد. شاعر از داغ و تشنگی خود میگوید و اینکه در عالم عشق، هیچ نشانهای از آرامش و رهایی وجود ندارد. او به خطرات عشق و مصیبتهایی که بر سرش آمده، به ویژه در واقعه کربلا، پرداخته و از دردهای یتیمان، به ویژه زینب و رقیه، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به نداشتن آسایش و غم فراق از معشوق اشاره میکند و عاطفه عمیق خود را نسبت به اهل بیت ابراز مینماید.