شمارهٔ ۱ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما
چون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما
با صد هزار دیده، چشم چمن ندیده
در گلستان گیتی، مرغی به خواری ما
بیخانمان و مسکین، بدبخت و زار و غمگین
خوب اعتبار دارد، بیاعتباری ما
این پردهها اگر شد، چون سینه پاره دانی
دل پرده پرده خون است، از پردهداری ما
یک دسته منفعتجو، با مشتی اهرمنخو
با هم قرار دادند، بر بیقراری ما
گوش سخن شنو نیست، روی زمین وگرنه
تا آسمان رسیده است، گلبانگ زاری ما
بیمهر روی آن مه، شب تا سحر نشد کم
اخترشماری دل، شبزندهداری ما
بس در مقام جانان، چون بنده جان فشاندیم
در عشق شد مسلم، پروردگاری ما
از فر فقر دادیم، فرمان به باد و آتش
اسباب آبرو شد، این خاکساری ما
در این دیار باری، ای کاش بود یاری
کز روی غمگساری، آید به یاری ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر ناامیدی و درد و رنج در زندگی است. شاعر از بیخانمانی و یتیمی سخن میگوید و به حسرتهای خویش اشاره میکند. او احساس میکند که جامعه و انسانها نسبت به درد دیگران بیتفاوت هستند و هیچ کس صدای زاری آنان را نمیشنود. عشق و فقر نیز در شعر مورد بررسی قرار گرفته و نشان دهنده sacrificial زندگی است. در نهایت، شاعر آرزوی یاری و همدلی دارد که بتواند به غمهای او پایان دهد.