شمارهٔ ۱۸ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری را
پوشیده به تن جامهٔ دیوانهگری را
چون مردِ هنرپیشه به هر دوره ذلیل است
خوش آنکه کند پیشهٔ خود بیهنری را
شب تا به سحر در طلبِ صبحِ وصالت
بگرفته دلم دامنِ آهِ سحری را
در عصرِ تَمَدُّن چون تَوَحُّش شده افزون
بر دیده کشم سرمهٔ عهدِ حجری را
یاقوت مگر پیشِ لبِ لعلِ تو دم زد
کز رَشک چو من جلوه دهد خونجگری را
از روزِ ازل دستِ قضا قسمتِ ما کرد
رسوایی و آوارگی و دربهدری را
تا فرخی از سِرِّ غمِ عشق خبر شد
رجحان دهد از هر خبری بیخبری را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درد و رنج عاشقانه پرداخته است. شاعر از زیبایی و محبوبش سخن میگوید و حسرت و آرزوی وصال او را در دل دارد. او به توصیف احساساتش میپردازد و به شگفتی از بیهنری خود در برابر هنر محبوبش اشاره میکند. شبها در انتظار صبح وصالش میسوزد و در دنیای مدرن، احساس توحش و دلتنگی میکند. شاعر به سرنوشت شوم و دردناک خود اشاره میکند که شامل رسوایی و آوارگی است و در نهایت، از غم عشق خود به بیخبری و ترجیح آن بر آگاهی میگوید.