شمارهٔ ۱ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خدایگان جهان مالک رقاب امم
تویی که هست زبان تو ترجمان قضا
نهد مجاهز خلق تو از نفایس عطر
هزارگونه بضاعت در آستین صبا
ز تند باد شکوهت بود به موسم دی
که خون بیفسرد اندر عروق نشو ونما
شب گذشته مرا می گذشت بر خاطر
که چیست موجب یخ بند و علت سرما
در آن میان نفسی سرد بر کشید عدوت
که از برودت آن زمهریر گشت هوا
درست گشت مرا کاصل برف و سرما هست
سپیدکاری حساد و سردی اعدا
لطیفه ای به ازاینم فراز می آید
گرت ملال نخیزد کنم به نظم ادا
ز تف مهر تو دل گرم کرده بود جهان
فلک مفرح کافور ساختش به دوا
نه سهو کردم کز بهر خاصیت تقدیر
زمانه را همه کافور می دهد عمدا
که تا چنانک تو را پیش ازین نزاد نظیر
نزایدت پس ازین نیز تا ابد همتا
ظهیر!مثل تو را خاصه در چنین حضرت
زبان مدح نباشد بسنده کن به دعا
بگو تا شاه به شاهی درون به پای چنانک
حسد برد همه امروزهات بر فردا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به وصف الهی و عظمت خداوند پرداخته است. شاعر خدا را خدایگان جهان و مالک رقاب بشر معرفی میکند و به تاثیر کلمات او بر سرنوشت انسانها اشاره میکند. او توصیف میکند که چگونه برکت و رحمت خداوند از طریق طبیعت و به ویژه باد به مردم میرسد. همچنین شاعر به یخ بندگی و سرما اشاره میکند و از سرما به عنوان نشانهای از حسد دشمنان یاد میکند. او بیان میکند که عشق و محبت الهی میتواند دلها را گرم کند و در این دنیا تنها خداوند منحصر به فرد است و هیچ مشابهی ندارد. در پایان، شاعر دعا میکند که خداوند شاهی را در مقام خود نگه دارد تا حسد دیگران از او دور بماند.