شمارهٔ ۲ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای خسروی که از رخ دوشیزگان غیب
هر لحظه دست فکرت تو در کشد نقاب
در عرض گاه زینت بزم تو فی المثل
طاووس وقت جلوه نماید کم از غراب
حفظت به هر زمین که سپر در سپر کشید
ممکن بود که رخنه شود تیغ آفتاب
وز بیم میل قهر تو کان دم به دم بود
بر چشم دشمنانت نیارد گذشت خواب
شاها زکوة گوش و زبان را ز راه لطف
بشنو ز من سؤالی و تشریف ده جواب
آن کس که حکم کرد به طوفان باد و گفت
کاسیب آن عمارت عالم کند خراب
تشریف یافت از تو و اقبال دید و کس
در بند آن نشد که خطا گفت یا صواب
من بنده چون به پیش تو ابطال کرده ام
با من چرا ز وجه دگر می رود خطاب
بر من و بال شد هنر من که صد بلا
بر ساعتی که من به هنر کردم انتساب
گو نیست گرد عالم و گو پست شو فلک
بر من به نیم جو چو فکندم درین عذاب
طوفان من گذشت که نه ماه ساختم
از آب دیده شربت و از خون دل شراب
سهل است این سه ماه دگر نیز همچنین
تن در دهم به آنک نه نانم بود نه آب
لیکن ز دست فاقه بترسم که عاقبت
هم من ز جان بر آیم و هم خسرو از ثواب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ستایش و تمجید از یک شاه و قدر و منزلت او میپردازد. او با استفاده از تصاویر زیبا، به توصیف جذابیت و جلال آن شاه اشاره میکند و میگوید که در مجالس او حتی طاووس نیز از زیباییاش کم نمیآورد. شاعر از قدرت و قهری که شاه بر دشمنانش دارد سخن میگوید و از او میخواهد تا به سوالاتش پاسخ دهد. او همچنین بیان میکند که اگرچه او بنده و خادم شاه است، اما احساس میکند در مقابل او ارزش و حرمت کافی ندارد. شاعر در جای دیگری از درد و رنج خود به خاطر فقر و مشکلات زندگی میگوید و میافزاید که ممکن است به خاطر این فقر، هم خودش و هم شاه از ثواب و حسنات دور شوند. در نهایت، شاعر با ابراز ناامیدی از شرایط زندگیاش، از شاه میخواهد تا به او توجه کند.