نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲ ظهیر فاریابی

ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جمال دین سر احرار روزگار حسن

ایا به جنب بزرگیت صحن عالم خرد

تویی که منشی فرمان تو به دست نفاذ

حروف حادثه از روی آسمان بسترد

هر آن شمار که خصم تو از جهان برداشت

فذلکش نفس چند بود هم بشمرد

اگر چه پشت مرا از قبول تو گرم است

دلم ز سردی دوران آسمان بفسرد

یکی غم از دل من پای باز پس نکشید

مگر دست به دستش به دیگری بسپرد

اگر چه عاشق بزم توام گرانی خویش

سبک سبک به کریمان نمی توانم برد

مرا دلیست ز صد گونه درد مالامال

ز لطف تو سر آن درد ریز جامی درد

تو سایه افکن و انگار کافتاب نماند

تو شاد زی و چنان دان که روزگار بمرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از جمال‌الدین سر احرار به توصیف عشق و غم عشق می‌پردازد. شاعر با احساسات عمیق خود نسبت به معشوق، از درد و رنج‌های ناشی از فاصله و مصائب زندگی سخن می‌گوید. او به قدرت و بزرگی معشوق اشاره کرده و بیان می‌کند که عشق او دلی احساساتی و پر از درد دارد، اما در عین حال عشق به معشوق او را به سوی روشنی و زندگی تازه دعوت می‌کند. شاعر از سلطه غم‌ها و سردی روزگار سخن می‌گوید و در نهایت بر لزوم تکیه بر لطف و محبت معشوق تأکید می‌کند.