نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ ظهیر فاریابی

ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مربی فضلای زمانه شمس الدین

تویی که قفل امل را سخای توست کلید

از آن سپس که میان من و تو عهد دراز

زمانه حبل متین مواصلت ببرید

تو را به مرو درون برد و خرمت بنشاند

مرا به سوی نشابور سر نگون بکشید

چو تو به اسم رسالت بیامدی ناگاه

دلم ز شوق ملاقات تو ز بر بپرید

شدی به قاعده و پرده دار بنشاندی

چنانک پرده صبرم ز غبن آن بدرید

مرا به خدمت تو محض دوستی آورد

نه رغبت زر و سیم و نه حرص نقل و نبید

حدیث رؤیت صانع مرا محقق شد

که دست معتزلی غالب ست و وجه پدید

رسول را چو به دنیا نمی توان دیدن

خدای را به قیامت چگونه بتوان دید؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شمس الدین، تو به عنوان مربی زمانه، کلید امید و آرزوهای من هستی. پس از آن که ارتباطی عمیق میان ما برقرار شد، زمانه ما را از هم جدا کرد. تو به مرو رفتی و من به نشابور کشیده شدم. وقتی که ناگاه به عنوان رسول ظاهر شدی، دلم از شوق دیدنت پر پر زد. تو با نظم و ترتیب خاصی من را به خدمت خود دعوت کردی، نه به خاطر زر و سیم، بلکه از روی دوستی. من دریافت کردم که وجود خالق به وضوح درک می‌شود و این نشان می‌دهد که درک واقعی از خداوند در قیامت و نه در این دنیا امکان‌پذیر است.