شمارهٔ ۶۷ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پناه اهل هنر پیشوای روی زمین
توراست چرخ نکوخواه و بخت خیراندیش
تویی که در حرم دولتت به نقل طباع
موافقت دهد ایام گرگ را با میش
ز جام مهر تو نو شد زمانه شربت نوش
ز دست قهر تو یابد سپهر قربت نیش
بزرگوارا معلوم رای توست که من
ز روزگار کفافی طمع ندارم بیش
مرا که در مه دی کسوت سمور نبود
گه تموز ندارم امید خرگه و خیش
بدانچه داشته ام دی چو قانعم امروز
مرا چه قربت بیگانه و چه وصلت خویش
دلی که می نپذیرد جراحتش الحام
بر آستانه صبرش نشانده ام به سیریش
هنوز وقت نیامد که دهر افسون گر
نهد ز رحمت تو مرهمی برین دل ریش
در تو ساحل دریا و من چنین تشنه؟
کف تو معدن روزی و من چنین درویش؟
کرا بماند ازین غصه جان و دل به قرار؟
که تیر چرخ برآید درین مقام از کیش
شنیده ام که تو اندیشه کرده ای که مرا
نهی به تربیت اسباب خرمی در پیش
ازین صواب تر اندیشه نیست در عمل آر
و گرنه ره مده اندیشه را به خاطر خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تمجید و ستایش از پیشوای خود میپردازد و او را منبع نیکیها و بخت خوب میداند. شاعر بیان میکند که در زمانهای که او زندگی میکند، امیدی به بهبود وضعیت خود ندارد و از قضاوت در مورد روزگار ناامید است. او از نبود نعمتها و یاری در زندگیاش ناراضی است و به شدت دلتنگ و رنجیده خاطر است. شاعر به مشکلات و دردمندیهایش اشاره میکند و میگوید که دلش قدرت تحمل جراحتهایش را ندارد. در نهایت، او از پیشوای خود درخواست دارد که به نیکی و رفاه مردم توجه کند و در اندیشهی بهبود اوضاع و اسباب خوشبختی باشد.