شمارهٔ ۸۰ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بزرگوارا سالی زیادت است که من
به جام نظم می مدح تو همی نوشم
ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویم
نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم
به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند
نهاد باید ناچار پنبه در گوشم
مباش غافل اگر چه من از شمایل خوب
حکیم سیرت و نیکو نهاد و خاموشم
به گاه نظم چو من بر سخن سوار شوم
کشند غاشیه اقران به عجز بر دوشم
به مدح و هجو همه کس گه شکایت و شکر
چو آفتاب بتابم چو بحر بخروشم
به مدح خویش مرا گر صلت همی ندهی
ازین حدیث نه غمگین شوم نه بخروشم
من ار ز هجو تو بیتی دو،برکسان خوانم
نهند تخته دیباهمی در آغوشم
به زر سرخ ز من چون هجای تو بخرند
رضا دهی که به نرخی تمام بفروشم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از علاقه و ارادت خود به معشوق سخن میگوید. او سالهاست که در مدح معشوقش شعر میسراید، اما دریغ است که هیچ چیز از او دریافت نکرده است. در مجلسی که به خاطر مهربانی معشوق از او سؤال میشود، ناچار است که چیزی نگوید. اگرچه از ویژگیهای زیبای معشوق غافل نیست، اما سعی میکند خاموش بماند. او میگوید که هرگاه شعر میگوید، بار سنگین انتظارات دیگران بر دوشش هست. شاعر نه تنها از مدح و هجو دیگران غمگین نمیشود، بلکه به خاطر عشق و ارادتش به معشوق، هر نوع صفتی را با صلح و آرامش قبول میکند. حتی اگر هجایش را بازگو کند، باز هم اثر زیبایی از او را به یادگار میگذارد و به خاطر دوستیاش حاضر است حتی هجایش را به قیمت بالایی بفروشد.