شمارهٔ ۸۳ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تاج بخش جهان سکندر وقت
ای سزاوار افسر و دیهیم
از گلستان افسرت هر دم
به مشام فلک رسیده نسیم
تیرت اندر دل پر آتش خصم
رفته گستاخ همچو ابراهیم
آسمان در محیط همت تو
نقطه ای در میان حلقه جیم
دل دشمن ز رمح چون الفت
تنگ و تاریک همچو دیده میم
حال من بنده هست معلومت
که ز عصمت گرفته ام تعلیم
قدری وام کرده ام لیکن
وجه یک جو ندارم از زر و سیم
بر در من غریم کرده مقام
همچو اقبال بر در تو مقیم
از برای دوام این اقبال
باز کن از سرم بلای غریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ستایش سکندر (که نماینده قدرت و عظمت است) میپردازد و او را شایسته تاج و دیهیم میداند. بویی از گلستان او به آسمان میرسد و تیرش در دل دشمنانش اثر میگذارد. شاعر به قدرت و اراده سکندر اشاره میکند که او را به مانند ابراهیم دلیر میسازد. در عین حال، شاعر از وضعیت خود به عنوان بندهای صحبت میکند که از عصمت آموخته، اما در تنگدستی به سر میبرد. او به مقام سکندر احترام میگذارد و آرزو دارد که از برکات او بهرهمند شود و مشکلات خود را برطرف کند.