شمارهٔ ۲۹ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
نشنیدهام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیدهام
در چین شنیدم مشک را در مشک چین نشنیدهام
شب در ثریا ماه را دیدم به یاد آمد مرا
روزی که اندر اشک خود عکس رخش را دیدهام
روز وداع آن پری کردم، وداع جان و دل
دل رفت با او جان نرفت از جان به جان رنجیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت زلف مشکی اشاره میکند و بیان میکند که هرگز چیزی چون آن زلف را ندیده است. او یادآوری میکند که در شب، زیبایی ماه را در کنار ستارهها دیده و به خاطر میآورد روزی که تصویر محبوبش را در اشکهایش ملاقات کرده است. در نهایت، او از وداع با محبوبش سخن میگوید و احساس میکند که دلش با او رفته، اما جانش همچنان در رنج و اندوه از جدایی باقی مانده است.