شمارهٔ ۲۶ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنش
هرکه تر شد دامنش دیگر نمی بینم منش
می دهد بر باد این گل حسن را تر دامنی
گل در آتش کی رود گر تر نباشد دامنش
گر ندارد خون من در گردن آن نامهربان
چون شود رنگین به خونم دست ها در گردنش
چشم می پوشم کنون هرگاه می بینم ز روز
آن که روشن بود چشم از نکهت پیراهنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی میپردازد. او از اشکهایی که بر دامنش ریخته میشود حرف میزند و بیان میکند که وقتی دامنش تر شود، دیگر او را نمیبیند. شاعر به زیبایی گل و تأثیر رنج و گریه بر آن اشاره میکند و میگوید اگر معشوقش به او ظلم کند، چگونه میتواند خونش را بر گردن او بریزد. در نهایت، او از یادآوری روزهایی صحبت میکند که چشمش روشن بود به خاطر عطر پیراهن معشوق.