شمارهٔ ۳ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است
محنت روی زمین در محنت آباد من است
دایم اندیشد که چون از کوی خود دورم کند
کفر نعمت باشد ار گویم که بی یاد من است
آن چنانم بست کو خود به تیر نتواند گشود
ماندنم در دام کی از زخم صیاد من است
تیره روزم گرچه دارد گوش بر فریاد من
زآن که میدانم نمیداند که فریاد من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از غم و اندوهی که به دل دارد سخن میگوید. او حس میکند که دردها و مشکلات دنیا بر دوش او سنگینی میکند و از دوری از محبوبش غمگین است. با اینکه همیشه در فکر اوست، اعتراف میکند که ممکن است این فکر کردن به دوری از محبوبش خودش نوعی کفر باشد. او حس میکند که در دام مشکلات گرفتار است و نمیتواند از آنها رهایی یابد. همچنین، به رغم اینکه روزهای دشواری را تجربه میکند، احساس میکند که فریاد او ناشنیده میماند و کسی نمیداند که در قلبش چه میگذرد.