شمارهٔ ۱۲۴ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دیدم میان کوچه پیر لبو فروشی
بار لبو نهاده پشت دراز گوشی
می گفت گرم و داغ است شیرین لبوی قندی
وافکند از این ترانه اندر جهان خروشی
طفلان پی چغندر باجهد و سرعت اندر
چون صوفئی قلندر دنبال دیگجوشی
ناگه درشکه خان از آن طرف گذر کرد
خان اندر او نشسته باکر و فرو جوشی
چرخ درشکه خر را غلطاند و بر زمین زد
تا زانوان فرو شد دستش بلانه موشی
پالان خر ز دوشش وارونه شد تو گفتی
دستار باده نوشی است در بزم می فروشی
پیر ستمگر آمد بگرفت گوش و دمش
هنی نمود و هوئی هشی کشید و هوشی
چندان زدش که او را بر جا نماند دیگر
نه شانه ای و پشتی نه گردنی و نه دوشی
ز آنجا که جز تحمل کاری نمی تواند
با جابری ذلیلی با ناطقی خموشی
مسکین الاغ می گفت ای پیر بیمروت
دانستی ار ترا بود فرهنگ و عقل و هوشی
جرم من اینکه هستم فرمان برو مطیعت
ایکاش جای من بود یک استر چموشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر داستانی را از کوچهای روایت میکند که در آن یک پیرمرد لبو فروش در حال فروش لبوی داغ و شیرین است. بچهها به سمت چغندری میدوند و ناگهان درشکهی خان از آنجا میگذرد. درشکه روی خر میافتد و خر به زمین میافتد و دچار آسیب میشود. پیرمرد به خر آسیب میزند و او را بیرحمانه تنبیه میکند. در نهایت، خر بیچاره میگوید که تقصیر او تنها این است که تحت فرمان این پیرمرد است و برایش آرزو میکند که ای کاش جانش به جای یک خر چموش بود. این شعر نقدی به ظلم و ستم در اجتماع و اعتراض به بیعدالتیهاست.